♥♥♥ شکـــلات داغ ♥♥♥

♥توی این شکلات داغ همه چی پیدا می شه♥


حتما برید ادامه بقیه اش رو هم ببینید


به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شویدبه جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید
ادامه مطلب



طبقه بندی: عکس،

[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]



گروه اینترنتی ایران ناز ، www.irannaz.infoگروه اینترنتی ایران ناز ،
 www.irannaz.info







طبقه بندی: عکس،

[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 04:11 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


                


              


[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ فاطمه جووووون ]

[ نظرات() ]


وقتى برای كسى فاتحه میخونى ، باانگشتــِت روی قبرش ضربه

 میزنى؛ این كار درواقع همون لایك زدن به روح شخص 

مرحومه!! 

.
.
.
میگن پول، چرک کف دسته؛ دست
 ما هم که کُلّاً آنتی باکتریاله
.
.

منطق ایرانی دو حالت داره:

یا حق با منه ،

یا تو نمی فهمی که حق با منه!
 
 




طبقه بندی: مطلب،

[ یکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]



 مــرا ✿دخـتر خانـــوم✿ می نـامــند


غروری دارم


که برای تنها نبودن ،‌ لـه نمی شود


احساسی دارم


کـه با منطق ِگدایان نمی سازد


قلبـی دارم


کـه هنوز تیزی خنجر نامردی را نخورده است


و زیـبایی هایی دارم


که حراج چشم های بیگانـی نخواهد شد!


اینگونه است مشق شب های دخترانه من...



[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 05:27 ب.ظ ] [ فاطمه جووووون ]

[ نظرات() ]


شنیدم در زمان خسرو پرویز

گرفتند آدمی را توی تبریز

  به جرم نقض قانون اساسی

  و بعضی گفتمان های سیاسی

  ولی آن مرد دور اندیش، از پیش

  قراری را نهاده با زن خویش

  که از زندان اگر آمد زمانی

  به نام من پیامی یا نشانی

  اگر خودکار آبی بود متنش

  بدان باشد درست و بی غل و غش

  اگر با رنگ قرمز بود خودکار

  بدان باشد تمام از روی اجبار

  تمامش از فشار بازجویی ست

  سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

  گذشت و روزی آمد نامه از مرد

  گرفت آن نامه را بانوی پر درد

  گشود و دید با حال و مآبی

  نوشته شوهرش با خط آبی:

  عزیزم، عشق من، حالت چطور است؟

  بگو بی بنده احوالت چطور است؟

  اگر از ما بپرسی، خوب بشنو

  ملالی نیست غیر از دوری تو

  من این جا راحتم، کیفور  ِ کیفور

  بساط عیش و عشرت جور و واجور

  در این جا سینما و باشگاه است

  غذا، آجیل، میوه رو به راه است

  کتک با چوب یا شلاق و باطوم

  تماما شایعاتی هست موهوم

  هر آن کس گوید این جا چوب دار است

  بدان این هم دروغی شاخدار است

  در این جا استرس جایی ندارد

  درفش و داغ معنایی ندارد

  کجا تفتیش های اعتقادی ست؟

  کجا سلول های انفرادی  ست؟

  همه این جا رفیق و دوست هستیم

  چو گردو داخل یک پوست هستیم

  در این جا بازجو اصلا نداریم

  شکنجه، اعتراف، عمرا نداریم

  به جای آن اتاق فکر داریم

  روش های بدیع و بکر داریم

  عزیزم، حال من خوب است اینجا

  گذشته عمر، مطلوب است اینجا

  کسی را هیچ کاری با کسی نیست

  نشانی از غم و دلواپسی نیست

  همه چیزش تماما بیست اینجا

  فقط خودکار قرمز نیست اینجا...!!




[ سه شنبه 8 بهمن 1392 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ فاطمه جووووون ]

[ نظرات() ]


جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ


و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا 


باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی 


مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
 

 
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی


سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

 
مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: 

مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و 


زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

 
بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری 


ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی 


احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من 


گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت 


میاد؟"... 


اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

 
چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای 


خودش 


کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش 


مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و 


اونو 


در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع 


کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من 


فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو 


رو در خدمت خودش بگیره!"




طبقه بندی: مطلب،

[ یکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


قدیما ظرف یکبار مصرف نبود,
دختر همسایه 2 بار میومد،
یه بار نذری میاورد، یه بار هم میومد واسه ظرفش،
آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت...


آره والا من پسر همسایمون رو فقط دم در می بینم

  





طبقه بندی: مطلب،

[ شنبه 5 بهمن 1392 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


خوبیــــــــــــــد؟ دیدم دیگه وبم داره می پوسه گفتم یه چی بزارم
نه که خیــــــــــــلی درس می خونم 
http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Cats/funny-sleeping-cats-2.jpg
http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Cats/funny-sleeping-cats-24.jpg
اخییییی شوفاژ گرمه چسبیده بهش ما هم یه بار گربه اومده بود تو خونمون رفته بود پشت فریزر که گرمه چسبیده بود


http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Cats/funny-sleeping-cats-25.jpg






طبقه بندی: عکس،

[ شنبه 5 بهمن 1392 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ سارا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic